ماجرای دختری نخبه اما سرکش کع دختر سردار بزرگ ارتش ایرانه ... و مخالفت زیای با عقاید پدرش داره و توی مسیری قرار میگیره که
آخرین پوکش را به سیگارش زد و ته مانده اش را زیر کفش های براق و واکس خورده اش له کرد. به قول خودش یک نخ سیگار بعد از مست کردن عجیب میچسبید ! پوزخندی گوشه لبش نشاند و بی توجه به جمعی که برای مراسم یکیی از دخترعموهایش آمده بودند، بی صدا از جمع فاصله گرفت. عاقبت همه شان همین بود. ازدواج تنها با خودی ! چون خون آن ها، نژاد آن ها، قدرت آن ها برتر از دیگران بود. چون باید برای حفظ قلمروشان تنها خودیها را راه می دادند اما او...او تابوشکنی کرده و دل به دخترک ریز جثه ی رعیتی سپرده بود!"ماهگـــل"! به راستی که چهره اش هم مثل صورتش ماه بود!
داستان دختری ک تو خونوادهش هیچ احترام و عشقی نداره مادرش بعد از بدنیا آوردنش با عشقش فرار میکنه و نفس میماند و پدر و پدربزرگی که هیچ علاقه ای به جنس زن ندارند و به اجبار به ازدواج با پسر عمویی که عاشق فرد دیگریست، واردار میکنند...
بعد از کلی اتفاقات آوا و سهیل ازدواج میکنند؛ ولی لیندا برای به دست آوردن سهیل نقشه میکشد تا زندگی آوا را خراب کند و سهیل را مال خود کند و.
با کوله باری از کینه و نفرت با نقابی که به چهره زدم هدفم فقط ازدواج با مرد با خدایی بود که همه حاج آقا صدایش می زدند. مردی جذاب که قرار بود نقش طعمه ام را ایفا کند. مردی که پسر عمو بود و بیخبر از نسبت خونی بینمان انتقامی که میخواستم از حاج فتح الله خان پدربزرگ ظالمم بگیرم. پدربزرگی که نه خبر از وجود من داشت و نه از مرگ پسرش آمده بودم تا همه چی را ویران کنم حتی به قیمت زیر پا گذاشتن عشق و انسانیت...