دوتا گنگستر ک با هم توی رابطه هستن با فهمیدن اینکه یه پلیس جدید از FBI داره روی پرونده شون کار میکنه، برای اینکه هویتشون لو نره تصمیم میگیرن پلیسه رو بکشن ولی با دیدنش پشیمون میشن و طی اتفاقاتی بهش علاقه پیدا میکنن و...
داستان درمورد یه روستاست ، یه روستای سر سبز در ناحیه شمال که دست تقدیر خانواده گیلدا رو میکشونه تو روستا و یه سری اتفاق ها میوفته که آب روستا مسموم میشه و تمام تقصیر ها میوفته گردن خانواده گیلدا .... بماند که چجوری پدر و مادرش رو به بدترین نحوه از دست میده مردم روستا دنبال گیلدا هستن که اون فرار میکنه و پناه میبره به جنگل .... با تمام سختی ها تو سن هشت سالگی یتیم میشه و حالا از اون جریان هفت سال میگذره .... و حالا گیلدا ۱۵ساله بدون اینکه متوجه بشه پسر ارباب روستا ارباب چاوش رو از مرگ نجات میده اونممم کجااااا....و چطوری ....خود خود هیجان از دستش ندید ...حتما بخونید تقدیر است دیگر گاهی محکم ...
اریکا با توقعاتی بزرگ می شود که هرگز نمی تواند آنرا برآورده کند. به نظر پدرش زیاد باهوش نیست و به نظر مادرش رقاص خوبی هم نیست. در دانشکده هم دور خودش یک پیله درست می کند-شبها می رقصد و از افراد دوری می کند. تنها کسی که نمی تواند از او فرار کند یک بوکسور محلی به اسم تنک است. تنک می خواهد به اریکا نشان بدهد که هر چیزی را که بخواهد می تواند به دست بیاورد فقط اگر به خودش ایمان داشته باشد.
دختری سرکش و مستقل که به خواست پدربزرگش وارد رابطه ای اجباری میشه یه همخونه ی اجباری... پسری زخم خورده و بدبین که نفس قصه دست روی حساسیت هاش میذاره و...
داستان دختری به نام النا گیلبرت که عاشق پسری به نام استفان شده است . این پسر که در گذشته های خیلی دور عاشق دختری به نام کاترین بوده که هنوز هم خاطره ی این دختر در ذهنش هست . این دختر به خاطر مریضی اش مجبور شده خون آشام بشه تا نمیره و استفان هم به خاطر کاترین خون آشام میشه .