
یاسمن، دختری شکننده که تمام خانوادهاش را در یک فاجعه خونین از دست داده؛ قاتل کسی نیست جز پسرعموی بیرحمش، کارن، مردی که از کودکی دلبسته او بوده است. اما وقتی میفهمد یاسمن علاقهای به او ندارد، او را مثل برده در خانهاش زندانی میکند. حتی قلادهای به گردنش میاندازد تا تعلقش را نشان دهد.
سالها بعد، ورود یک گرگینه دیگر به نام سیاوش، دشمن سرسخت کارن، همهچیز را تغییر میدهد. او تصادفاً یاسمن را میبیند و تصمیم میگیرد برای گرفتن انتقام از کارن، دختر را از چنگش درآورد. اما چیزی که شروعش با انتقام است، آرامآرام بوی عشق میگیرد...
رقابتی بیرحمانه میان دو گرگینه آلفا، و دختری که میان این دو هیولا، باید مسیر نجات یا تباهی خود را انتخاب کند...

دختری نخبه، اما سرکش!
او دختر سردار مقتدر ارتش ایران است؛ دختری که در تضاد کامل با افکار خشک پدرش زندگی میکند و به دنبال راهی جدا برای اثبات خود میگردد. در این مسیر، سرنوشت او را با مردی اغواگر و مرموز روبهرو میکند؛ مردی که گذشتهای تاریک و خشن دارد، قاتلی که هرگز پشیمان نشده...
اما این بار، عشق سرکشانه و شعلهورِ این دختر، درون مرد سنگدل ترک برمیدارد. آیا آتش عشق، یک قاتل را رام میکند یا ققنوس داستان، در آتش خود میسوزد؟

نام رمان: آبادیس
نویسنده: نگار مقیمی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، معمایی
فرمت: PDF
تعداد صفحات: حدود ۱۴۰۰ صفحه
مناسب برای: موبایل، تبلت، لپتاپ، کامپیوتر، آیفون و تمام دستگاههای دیجیتال
شخصیتهای اصلی: آرنواز و آبادیس
رمان آبادیس داستان دختری به نام آرنواز است؛ دانشجوی ارشد علوم اجتماعی که برای پایاننامهاش و عمل به وصیت پدرش، به روستایی تاریخی سفر میکند. اما این سفر آغازیست بر یک ماجرای عجیب و غمانگیز؛ آبادیس که با نام مستعار رعشه شناخته میشود، شکارچیای وحشی و مرموز است که شب اول حضور آرنواز، او را میرباید و به ازدواج اجباری با خود وادار میکند.
ازدواجی خشن، اجباری و همراه با رازهایی که از گذشتهی هر دو شخصیت پرده برمیدارد و به مرور، زندگی آنها را به طرز غیرقابلتصوری متحول میکند.

شیرین داستان زندگی عاشقانهی خود را با یک بازی بچهگانه شروع میکند که استارتش از کودکیاش خورده است. در کشمکش عشق و لجبازی، عیار عشق واقعی سنجیده میشود، اما وقتی برای غیرتی کردن علی، از فرد نالایقی به اسم کامران استفاده میکند، ماجراهایی شکل میگیرد که دنیایش را به برزخ میکشاند…

آیلار آتشین، دختری با اعتمادبهنفس بالا و قدرتطلب، برای اینکه بیکار نماند، نیمی از سهام یک شرکت نرمافزاری را میخرد. بدون معرفی خود به عنوان سهامدار، بهعنوان نماینده وارد شرکت میشود. اما مدیر شرکت که از فروش سهام بیاطلاع است، نه تنها او را نمیپذیرد، بلکه تلاش میکند هر طور شده اخراجش کند و مستقیماً با سهامدار اصلی وارد مذاکره شود. این تقابل به یک جنگ روانی و احساسی میان آنها تبدیل میشود که...