خلاصه کتاب:
دانلود رمان عروس فراری... پدر و مادر بهار تصمیم به جدایی از یکدیگر میگیرند، هرچند که میدانستند موجودی در شکم حوریه، مادربهار در حال رشد است. آنها از یکدیگر جدا میشوند و چند ماه بعد، مادر بهار متوجه میشود که جنین یک دختر است. حالا که جنسیت بچه را میدانست، او را بیشتر از پیش دوست میداشت.
به همین دلیل، پیش برادرش رضا میرود و در آنجا زندگی میکند. دختر به دنیا میآید، اما متاسفانه مادرش پا به دنیای ابدیت میگذارد و این دختر پیش داییاش زندگی میکند. او بسیار وابسته به دختر داییاش میشود و رها را همچون خواهر دوست میدارد. با گذشت زمان و بزرگ شدن او، اتفاقاتی در اطرافش میافتد. رها بیاحتیاطی میکند که پای بهار هم وارد آن ماجرا میشود و زندگیاش دستخوش تغییرات عذابآوری میشود. او مجبور میشود به خاطر رها...
- 677 روز پيش
- مدیر سایت
- 81 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
دانلود رمان تعبیر بیداری.حَوا میمیرد. قلبش از کار میایستد و از خواب بیدار نمیشود. فرزندانش جمع میشوند دور هم، فرزندانی که از او زخم خوردهاند؛ آدمهایی که حالا نمیدانند بابت مرگ او چه حسی باید داشته باشند. آنها میخواهند گذشته را با حوا دفن کنند، اما افشای رازها به آنها میفهماند که هرگز نمیشود گذشته را دفن کرد...
- 677 روز پيش
- مدیر سایت
- 56 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
دانلود رمان هومورو... روایت دختری ساده و از جنس مهربانی که با تمام محدودیتها و ترسهایش میخواهد از قفس و حصاری که خانواده و تفکرات سنتی برایش ساختهاند بیرون بیاید. پنهانی تلاش برای زندگی کردن و مستقل شدن میکند، اما سرنوشت جوری رقم میخورد که وارد زندگی مردی میشود که درست نقطه مقابل خودش است. عشق را تجربه میکند و به او تکیه میکند، اما همان لحظه پرده از حقیقتی تلخ برداشته میشود و طی اتفاقاتی کاملاً غیرمنتظره، کمکم درگیر مشکلات بزرگی میشود…
- 677 روز پيش
- مدیر سایت
- 40 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
دانلود رمان سایه های مست... سایه، به صورت اتفاقی شاهد قتل یک دختر جوان میشود. میخواهد خودش را بیتفاوت نشان بدهد و از خطر دور بماند، اما طاقت نمیآورد و به ادارهی پلیس میرود تا دیدههایش را گزارش بدهد. غافل از اینکه چیز مهمی را پیش قاتل جا گذاشته؛ نشانهای که مثل یک آدرس دقیق، قاتل را به او میرساند…
- 677 روز پيش
- مدیر سایت
- 20 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
دانلود رمان چراغ قوه... یادش بخیر، تبریز زیبای من در آن سالها زیر انبوهی از دود گرفتار شده بود. دود باروت. بمب دستی. دود مبارزه و جنگ. من تنها ده سال داشتم. چشمان مادر برقی زد و لبخندی عمیق بر چهره خستهاش نشست. فنجان چای را بین انگشتان بلندش به بازی گرفته و خیره به پنجره بخار گرفته غرق خاطراتش شده بود.
پدرم مرد متمولی بود. زمیندار بود، مالدار بود، دستش به دهانش میرسید و مردم، بسیار سر سفرهاش نان میخوردند. ملک ما در یکی از محلات اعیاننشین تبریز بنا شده بود، یک عمارت بزرگ با کلی خدم و حشم که آن روزها چقدر شلوغتر و پررفتوآمدتر بود…
- 678 روز پيش
- مدیر سایت
- 43 بازدید
- 0 کامنت