خلاصه کتاب:
دانلود رمان رخساره... نگاهش را با لبخند از جایگاه عروس و داماد گرفت و دکمهٔ کت خوشدوخت و اسپرتش را بست. با دقت اطراف را از نظر گذراند. همهچیز مرتب بود. بهقاعده و طبق اصول. بیخود نبود که تکتک تاریخهای چندماه آیندهاش هم برای مراسم عروسی رزرو شده بود. حالا تالار پذیراییاش حسابی اسم و رسم در کرده بود.
تذکری به یکی از پیشخدمتها داد و جلوتر رفت. امشب مراسم خاصی بود. برای عروسی خواهر دوست قدیمیاش حسابی سنگ تمام گذاشته بود. همهچیز باید به نحو احسن انجام میشد.
- 525 روز پيش
- مدیر سایت
- 47 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
دانلود رمان بازگشت عاشقانه... الهه دختری عاقل و کاردان است که مسئولیت زندگی در غیاب مادرش را بر عهده دارد و در مقابل پرهام پسر همسایه که تکپسر و بیقید است و مورد توجه شدید خانواده. رویارویی این دو نفر اتفاقات تلخ و شیرینی در داستان رقم خواهد زد.
- 525 روز پيش
- مدیر سایت
- 3 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
دانلود رمان نجیب بی آبرو...حورا، تک دختر حاج فتاح، روحانی معتمد محل، چهل روز بعد از مرگ نامزدش آرش، متوجه میشود که باردار است. هیچکس باور ندارد که این نطفه حلال و از همسر صیغهاش بوده. اما امیریل، برای حفظ یادگاری پسرخالهاش آرش، پیشنهاد ازدواج به حورا میدهد...
- 527 روز پيش
- مدیر سایت
- 731 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
دانلود رمان پادشاه خون... “غزل” به مچ های سیاه و کبودم نگاه میکنم و باز هم سعی میکنم که بغضم رو عقب بزنم و روی کارم تمرکز کنم. لباس هام رو درست میکنم و میخوام تبلت ثبت سفارش رو بردارم که فرشته وارد کانتر میشه و با لبخندی گرم میاد جلو و بغلم میکنه، “تولدت مبارک غزل خوشگلم.” ازم فاصله میگیره و با یک نگاه به صورتم میفهمه که چه خبره. صورت گرد و بامزه اش میره تو هم و میاد جلو، “نگو که دوباره با اون عوضی دعوا کردی.”
- 531 روز پيش
- مدیر سایت
- 203 بازدید
- 0 کامنت
خلاصه کتاب:
دانلود رمان به وقت پاییز... دانلود رمان به وقت پاییز... من پاییز هستم، دختری که در ۱۸ سالگی مادرم را از دست دادم و تصمیم گرفتم بهتنهایی زندگی کنم. البته در آن زمان، وضعیت مالیام چندان مناسب نبود؛ اما با لطف پدرم و حمایت مالی او توانستم به این هدف برسم. ازدواج زودهنگام پدرم با نازنین، دختری همسن و سال خودم، پس از مرگ مادرم نیز در این تصمیم بیتأثیر نبود.
حالا، پس از چندین سال سختی، به یکی از بهترین وکلای شهر تبدیل شدهام و زندگیام رنگ آرامش گرفته است؛ اما با ورود مهراد...
- 532 روز پيش
- مدیر سایت
- 59 بازدید
- 0 کامنت