دانلود رمان منجی شیطان به قلم پاییزان با لینک مستقیم
رمان منجی شیطان یکی از آثار جذاب و پرهیجان نویسندهای توانمند است که داستان عشق و تقابل میان احساس و منطق را در قالب معماها و هیجاناتی عمیق به تصویر میکشد. این داستان، ماجرای دختری خبرنگار است که با شجاعتش، زندگی یک خلافکار را نجات میدهد اما خود را در دل خطرات و پیچیدگیهای عشق و معماهای تاریک میبیند.
آوین، دختری خبرنگار است که بهطور غیرمنتظرهای زندگی یک خلافکار را نجات میدهد. اما این اقدام، او را در معرض خطرات بزرگی قرار میدهد؛ افرادی که برای جلوگیری از افشای اطلاعات مهم، به دنبال قتل او هستند.
آوین با چالشهای شخصی نیز دستوپنجه نرم میکند؛ یک برادر گمشده، یک عشق نافرجام و بیماری که او را از نزدیک شدن به مردان بازمیدارد. اما همه چیز وقتی تغییر میکند که رادمان وارد زندگی او میشود. ازدواجی ناخواسته بین آن دو شکل میگیرد، عشقی که با وجود موانع، میان آنها رشد میکند. اما مسیر عشق آنها هرگز آسان نیست و در این راه پرپیچوخم، رازها و ماجراهای بسیاری در انتظارشان است.
**”رامان” وقتی بله را گفت، فکر کردم اشتباه شنیدهام. دستهای سرد و لرزانش هنوز زیر دستهایم بود.
عاقد با صدای چاپلوسانهاش گفت: «به به، به سلامتی و مبارکی.»دلم میخواست تکهپارهاش کنم. فقط میخواستم به چهرهی اوینی نگاه کنم که وقتی حلقه را در دستش کردم، بدون مقاومت بله داده بود و صیغه ۹۹ ساله من شده بود.
آرام رو به عاقد گفتم: «_میشه زودتر تمومش کنی؟»
از لحنم فهمید اعصاب ندارم. دلم میخواست زودتر تمامش کند و من اوین را به اتاقم ببرم.
این بار یقین داشتم که این برای اوین فرق داشت. ایمان داشتم که این بار خیلی کارها میتوانستم بکنم.
عاقد بیصبری من را که دید، سریع خطبه را برای من خواند. آن موقع بود که من بدون معطلی بله دادم.
سامان بلند شد تا با عاقد حساب و کتابش را بکند. پول قلمبهای وعده داده شده بود و عاقد در پوست خودش نمیگنجید.
اوین که سر به زیر بود و نگاه من نمیکرد، رنگ سفید مثل گچش حالا کمی گلگون شده بود. فشارش انگار بهتر شده بود. دستهای سردش زیر دستهای من گرم شده بودند.
آرام به حلقه دستش اشاره کرد و گفت: «این برای چیه؟»
چشم ازش نگرفته بودم، نمیتوانستم. چقدر خواستنی بود برایم. حالا خواستنیتر شده بود.
گفتم: «زن شوهر دار باید نشونه داشته باشه.»
آب دهانش را قورت داد: «نشونه واسه کی؟ من که تو این خونه زندانیام.»
نگاهم روی صورتش میچرخید. با لحنی مهربان گفتم: «تو زن باش، از این خونه بیرونم میری…»**
با نصب اپلیکیشن نودهشتیا روی تلفن همراه خود، به هزاران رمان آنلاین و آفلاین دسترسی داشته باشید و از دنیای داستان و رمان لذت ببرید.
اگر شما نویسنده این رمان هستید و از انتشار آن در سایت نودهشتیا رضایت ندارید، میتوانید درخواست حذف دهید.