دانلود رمان ناخدا به قلم سحر نصیری با لینک مستقیم
رمان ناخدا داستان زندگی تکدختری است که از همان ابتدا با ارث و میراث زیادی به دنیا آمده، اما همیشه به دلیل لقب “مردار” که به او دادهاند، احساس عقبماندگی میکند. او در دوران کودکی زیر فشار درد و تحقیر بزرگ میشود تا جایی که سرنوشت فرصتی به او میدهد تا خودش را به پدر مستبدش ثابت کند. در این مسیر با مردی به نام ناخدا جلال آشنا میشود. جلال مردی آرام و اهل جنوب است که اهالی بازار ماهیگیرها نام او را به احترام میبرند. این آشنایی باعث تحولاتی در زندگی دخترک میشود.
دانلود رمان ناخدا…
دختری که همیشه با تحقیر و درد بزرگ شده، حالا باید از نو خود را ثابت کند. در این مسیر به ناخدا جلال برخورد میکند؛ مردی که با آرامش و قدرت در دل دریا زندگی میکند. ناخدا جلال، مردی با گذشتهای پر از رازها و دردهای کهنه، به زندگی دخترک میآید تا در کنار او، در مسیر چالشهای زندگی قرار گیرد. در این رمان، داستانی پر از کشمکشهای درونی، تحقیرهای اجتماعی و عشق بیپایان به تصویر کشیده میشود.
خواستم سری به حیاط بزنم ولی با یادآوری گرمای بیحد و حسابش سر جایم باقی ماندم!
به عنوان راه آخر دوباره برگشتم و روی صندلی روبهروی ناخدا نشستم.
نگاهی به صورت دخترک در عکس انداختم و آهی کشیدم.
به هیچ وجه شبیه به ناخدا نبود و صورت گرد و با نمکش بیشتر از هر چیزی چشم را خیره میکرد.
میدانستم که غرق شده، میدانستم که ناخدا خود را مقصر میداند، ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا و چگونه!
دریا کهنه دردی خاکستر شده در سینه ناخدا بود که هرزگاهی با شعله گرفتن او را میسوزاند.
ناخدا این زندگی راحت و مجلل را حق خود نمیدانست و ترجیح میداد تا با غرق کردن خود در کار و سختی، روزهای گذشته را از یاد ببرد.
نگاهم را به صورتش دوختم. بدون آن که توجهی به اطرافش بکند مشغول خواندن بود.
به پایین که خیره میشد، مژههایش بلندتر از همیشه به نظر میرسید.
لبهایش با ملایمت تکان میخوردند و حالت پر آرامشی که چهرهاش را دربر گرفته بود، حس خوبی را به وجودم منتقل میکرد.
مشغول تجزیه و تحلیل جزئیات چهرهاش بودم که بیهوا با چشمانش مچ نگاهم را گرفت.
چند لحظه مکث کرده و با حالت درماندهای گفت: مثل این که نمیخوای بذاری من امروز به زندگیم برسم.
چشمانم گرد شد.
من که کاری نکردم، آروم و بیصدا یه گوشه نشستم و نگاهت میکنم.
از جایش بلند شد و با بوسیدن قرآن، صفحه را بست.
مشکل همینه… بلند شو بریم مصیبت!
چشمی برایش چرخاندم و از خدا خواسته از جا پریدم.
با نصب اپلیکیشن نودهشتیا، هزاران رمان آنلاین و آفلاین را همزمان مطالعه کنید.
اگر شما نویسنده این رمان هستید و از انتشار آن رضایت ندارید، میتوانید درخواست حذف دهید.