دانلود رمان اتاق خوابهای خاموش به قلم مهرنوش صفایی با لینک مستقیم
دانلود رمان اتاق خوابهای خاموش به قلم مهرنوش صفایی با لینک مستقیم
رمان اتاق خوابهای خاموش یکی از جذابترین آثار عاشقانهای است که به زیبایی توانسته روابط انسانی، احساسات عمیق و تغییرات درونی شخصیتها را به تصویر بکشد. این اثر که به قلم توانای مهرنوش صفایی نوشته شده است، داستانی عاطفی و پر از لحظات پرکشش را روایت میکند.
قهرمانان این داستان هرکدام با چالشها و احساساتی عمیق روبرو هستند. رمان اتاق خوابهای خاموش از زبان شخصیتهایی روایت میشود که با طنز ظریف، گفتگوهای دلنشین و صحنههای احساسی توانستهاند خواننده را با خود همراه کنند. اگر طرفدار رمانهای عاشقانه هستید، این اثر انتخابی عالی برای شماست.
حوری، دختری جوان و زیبا، خود را در آینهای بزرگ میبیند؛ تصویری که در آن تاج عروس و لباسی بینقص زیبایی او را دوچندان کرده است. او در حالی که نگاهش به آیندهای پر از امید و دلهره است، با تصمیمات مهمی روبرو میشود. داستان حول محور اتفاقاتی میچرخد که زندگی او و اطرافیانش را تغییر میدهد. هر صحنه از این رمان سرشار از احساسات، کشمکشها و لحظات ماندگاری است که تا پایان داستان شما را درگیر خواهد کرد.
بهادر مچاله شده بود توی راحتی گوشه خانه حاج ایوب و ماتش برده بود به مانا که بهوضوح شگفتزده و خوشحال بود. شادی کودکانهاش را با بالا و پایین پریدن، دست زدن و جیغ کشیدنهای شادمانه نشان میداد. از وقتی مادرش رفته بود، بهادر ندیده بود مانا اینقدر خوشحال باشد. نگار شادی و خوشحالی را هم با خودش از خانه آنها برده بود، اما حالا مانا… در این جمع و در این خانه، دوباره شادِ شاد بود.
محمدعلی همانطور که کانالهای ماهواره را بالا و پایین میکرد، با سرخوشی گفت:
ــ مانا، از روی مبلها میافتی پایینها! از من گفتن بود!
مانا با تُخسی خاصی جواب داد:
ــ مانا نمیافته! تو میافتی!محمدعلی سرش را از سمت تلویزیون چرخاند سمت مانا و با لحن بامزهای جواب داد:
ــ نه باااابااااا؟! تو رو خدا!حوری، همانطور که تندتند روی کاغذ و کارتابلی که زیر دستش بود چیزی میکشید، زیرچشمی نگاهی به محمدعلی و مانا انداخت، اما چیزی نگفت.
محمدعلی دوباره زیرچشمی نگاهی به مانا انداخت و گفت:
ــ میگم مانا، نظرت چیه یه دونه از اون اسباببازیهای بپربپر که توی شهربازی بود، واست بخریم بذاریم وسط حیاط که هی روش بپری؟ میدونی کدوم رو میگم؟ از اون که دورش توری داشت؟ روش هی میپریدی؟ اسمش چی بود؟ آهان… جامپینگ! …پینگگگگ… پینگگگ… پینگگگ!مانا بهجای جواب گفت:
ــ مانا میخواد فردا بره شهربازی! عمو، فردا مانا رو ببره شهربازی!محمدعلی ریسه رفت از خنده، بعد سُر خورد سمت مانا و درحالیکه محکم بغلش میکرد و میچلاندش، گفت:
ــ نه باباااا؟ قربون چشمهای بادومیت!مانا بیتفاوت به حرف محمدعلی، خودش را بهزور از آغوش او بیرون کشید و فرار کرد سمت اتاق غذاخوری. بعد رفت سراغ میزی که سکینه خانم داشت برای شام آماده میکرد.
بهادر باورش نمیشد رابطه محمدعلی و مانا اینقدر خوب باشد. اصلاً باورش نمیشد محمدعلی اینقدر بچهدوست باشد. این دیگر از کجای این آدم یبس، عبوس و اخمو در آمده بود؟
اگر از خواندن این رمان لذت بردید، مطالعه آثار زیر را نیز پیشنهاد میکنیم:
با نصب اپلیکیشن نودهشتیا بر روی تلفن همراه خود، میتوانید به هزاران رمان آنلاین و آفلاین دسترسی داشته باشید. این اپلیکیشن به شما امکان مطالعه رمانهای جدید و محبوب در دستهبندیهای مختلف را میدهد و تجربهای جذاب از خواندن رمانها برای شما فراهم میکند.
اگر نویسنده این اثر هستید و از انتشار رمان در سایت نودهشتیا رضایت ندارید، میتوانید درخواست حذف رمان را از طریق بخش پشتیبانی سایت ثبت کنید.
دانلود رمان اتاق خوابهای خاموش... حوری مقابل آینه ایستاده بود و به خودش در آینه نگاه میکرد. چهرهاش زیر آن تاج باشکوه و تور زیبا، تجلی شکوهمندی از زیبایی و جوانی بود.
یک قدم به عقب برداشت و بار دیگر به خودش در آینه قدی نگاه کرد. هنر دست آرایشگر ماهر، زیبایی صورتش را دوچندان کرده بود و آن لباس عروس خوشبرش و خوشدوخت، هیکل تراشیده، ظریف و رعنایش را با ابهت تمام قاب گرفته بود.