دانلود رمان عروس کاغذی به قلم هانی زند با لینک مستقیم
رمان عروس کاغذی داستان ترانه، دختری است که به اجبار وارد زندگی مردی مغرور، مستبد و سنگدل به نام اعلا میشود. ترانه باید با یک ازدواج اجباری زندگیاش را ادامه دهد. اما سوالی که در ذهن مخاطب ایجاد میشود این است که آیا ترانه میتواند قلب اعلا، مردی که هیچ علاقهای به او ندارد و از همان ابتدا تنها با دلایل اجتماعی و خانوادگی تصمیم به ازدواج گرفته است، را به دست آورد و او را عاشق خود کند؟ در طول داستان ترانه با تمام سختیها و مشکلات زندگی مشترک با اعلا روبهرو میشود و تلاش میکند که عشق و محبت واقعی را وارد رابطهای که هیچ پایه و اساس عاطفی ندارد، کند.
رمان عروس کاغذی داستان ترانه، دختری است که به اجبار وارد زندگی مردی مغرور و سختگیر به نام اعلا میشود. اعلا فردی است که هیچ علاقهای به ترانه ندارد و تنها به دلیل مسائل خانوادگی و اجتماعی مجبور به پذیرش او به عنوان همسرش میشود. ترانه اما تصمیم میگیرد تا در این ازدواج اجباری، با رفتارهایش، محبت و عشق واقعی را وارد زندگی اعلا کند.
داستان رمان، دچار چالشهایی میشود که باعث میشود ترانه برای حفظ رابطهاش با اعلا تلاشهای زیادی انجام دهد. اما اعلا، مردی که هیچ علاقهای به ترانه ندارد، با مشکلات و پیچیدگیهای زیادی روبهرو است که باعث میشود این ازدواج بسیار سخت و شکننده باشد. رمان “عروس کاغذی” به بررسی روابط پیچیده میان دو شخصیت میپردازد که یکی از آنها به اجبار وارد رابطه شده و دیگری در حالی که قلبش مسدود است، باید درگیر زندگی مشترک شود.
- لعنت!
با بهت به اعلا نگاه کرد. آسمان به زمین آمده بود که اعلا فراموش کرده بود فرو رفتن در پوستهی مرد عاشق چه معنایی دارد؟
با چشمهای گرد شده به اعلا نگاه کرد که نامحسوس به پدرش اشاره میزد: لامصب یه جوری به روی خودش نمیاره آدم حس خریت میکنه.
ترانه گیج پرسید: چیو؟- همونی که باعث شد من الان تو این لجن دست و پا بزنم. جونم اومد به لبم، صدا از این مرد در نیومد.
قلب ترانه فشرده شد. خودش میدانست اما اقرار زبانی اعلا به دلیل این ازدواج درد بیشتری را به قلبش تحمیل میکرد.- میخوای… میخوای چیکار کنی؟
- میخوام یادش بیارم! حداقل تا تهم نسوزه که دارم خشک خشک تحملت میکنم.
ترانه نالید: اعلا! اعلا، توروخدا! الان فکر میکنن من چیزی گفتم!- خب فکر کنن! چرا فکر کردی واسم مهمه؟
قلب ترانه در شرف ایستادن بود: التماست میکنم اعلام کن کی فردای عروسی میره سر قول و قرار؟
اعلا صورتش را کج کرد و پچ زد: ور نزن انقدر در گوش من، من اصلا واسه همین چهار تا کاغذ پاره خر شدم!
گفت و بدون آنکه مجال حرف دیگری به ترانه بدهد، سرش را بالا گرفت و صدایش را صاف کرد.- راستی آقاجون؟
حاج صالح به سمت تازه عروس و داماد چرخید.
شانههای ترانه سنگین بود. دلش میخواست از این حس خجالت حتی بابت کاری نکرده بمیرد.
اعلا قاشق را با وسواس کنار بشقابش گذاشت و انگشتانش را دور دهانش کشید.- میگم آقا جون شما یه قولی به ما داده بودی ها، یادت که نرفته؟
نگاه فرنگیس خصمانه و همزمان پرسشی دیگران به ترانه دوخته شد.
دخترک درست حدس زده بود، امکان نداشت کسی مطرح شدن چنین مسئلهای را، آن هم درست فردای عروسی، از چشم تازه عروس نبیند…
برای دسترسی به هزاران رمان آنلاین و آفلاین، پیشنهاد میکنیم اپلیکیشن نودهشتیا را روی تلفن همراه خود نصب کنید. این اپلیکیشن به شما این امکان را میدهد که رمانهای محبوب خود را به راحتی پیدا کرده و آنها را مطالعه کنید.
در صورتی که شما نویسنده این رمان هستید و از انتشار آن در این سایت رضایت ندارید، میتوانید درخواست حذف رمان خود را از طریق سایت نودهشتیا ارسال کنید.