دانلود رمان پادمیرا به قلم مبینا مهراور با لینک مستقیم
مشخصات رمان:
دانلود رمان پادمیرا داستانی عاشقانه و پر از درگیریهای احساسی است که به بررسی روابط پیچیده و تصمیمات دشوار در زندگی میپردازد. شخصیت اصلی داستان دختری به نام “مانیسا” است که در جوانی عاشق یک پسر دستفروش میشود. او با وجود مشکلات اقتصادی و اجتماعی، تصمیمی مهم میگیرد که سرنوشت او را به گونهای تغییر میدهد که حتی سالها بعد، او با اتفاقات غیرمنتظرهای روبرو میشود.
در رمان پادمیرا، دختری به نام مانیسا عاشق یک پسر دستفروش میشود و تصمیم میگیرد به او کمک کند تا آیندهای بهتر برای خودش بسازد. او به این پسر پول میدهد و از او میخواهد که به دنبال کاری مناسب برای خودش باشد تا بعدها برای خواستگاری به سراغ او بیاید. اما این پسر به طور معجزهآسا ناپدید میشود و مانیسا سالها به او فکر میکند. پس از گذشت زمان، وقتی که مانیسا تلاش دارد تا فراموشش کند، متوجه میشود که این پسر حالا رئیس شرکتی است که او در آن مشغول به کار است.
حوریه تو ماشین منتظر بود تا بیرون اومدم، خودش رو جمع و جور کرد و ماشین رو روشن کرد.
حوریه: سلام خانوم، چه عجب! کاری باری داشته باشی سراغی از ما میگیری!
کمربندم رو بستم و گفتم: علیک سلام! من پیام ندم، یعنی تو نباید پیام بدی؟؟
همونطور که راه میافتاد گفت: دلم برات تنگ شده بود.
- منم!
حوریه: حالا ماجرا چیه؟؟
آهی از ته دل کشیدم و همهچی رو براش تعریف کردم.
باورش نمیشد که من میخوام همچین کاری بکنم. خواست منصرفم بکنه، ولی مرغ من یه پا داشت.
خب، تنها راه همین بود. اگه راههای دیگهای داشتم، مغز خر نخورده بودم که برم خونهی یه مرد آشغال.
اشتباهی که اغلب دخترا میکنن اینه که برای پاک کردن یه کار غلط، کار غلط دیگهای انجام میدن.
برای حفظ آبرو دست به کارهایی میزنن که در آخر منجر به بیآبرویی بیشترشون میشه.
شاید اگه پدر و مادرها بیشتر به دختراشون بها میدادن، اگه آموزششون میدادن “هر اتفاقی هم بیافته، باز ما پشتتیم”، هیچ دختری برای حفظ آبرو به لجن کشیده نمیشد.
کاری که پدر و مادر نه در حق من انجام دادن، نه در حق ماهرو…
غرق در افکاراتم بودم که صدای حوریه رشته افکارم رو پاره کرد: رسیدیم.
کیفم رو برداشتم، در ماشین رو باز کردم و گفتم: دستت درد نکنه، دیگه باهات کاری ندارم.
دستم رو گرفت و با ناراحتی گفت: مانیسا، داری کار اشتباهی میکنی! بیا الان بریم به پلیس خبر بدیم، بخدا که هیچی نمیشه!
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و از جام بلند شدم، در رو بستم و گفتم: دارم بهترین کار رو میکنم، لطفا نصیحتم نکن.
بعد بدون اینکه منتظر حرفش باشم به سمت خونهای که گفته بود رفتم…
با نصب اپلیکیشن نودهشتیا روی تلفن همراه خود، میتوانید به هزاران رمان آنلاین و آفلاین دسترسی پیدا کنید و از خواندن رمانهای مختلف لذت ببرید.
اگر شما نویسنده رمان پادمیرا هستید و از انتشار رمان خود در سایت نودهشتیا ناراضی هستید، میتوانید درخواست حذف رمان خود را ارسال کنید. تیم نودهشتیا با کمال احترام به خواستههای شما عمل خواهد کرد و رمان شما را از سایت حذف خواهد کرد.