رمان آخرین یاقوت سیاه نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، هیجانی، مافیایی
تعداد صفحات : 170

خلاصه رمان : دلوین دختر 19 ساله ای که توی مهمونی با یک مافیای قوی دورگه ایتالیایی، ایرانی اشنا میشه به اسم دیاکو و دلوین توی یک اتفاق نشون میده که مرده اما نمرده و داره درسشو تموم کنه اما دیاکو میفهمه و….
قسمتی از داستان رمان آخرین یاقوت سیاه
مديا كه گذاشت رفت دخترا هم باخنده گذاشتن رفتن داشتم حرص ميخوردم كه صداي دستگاه ها در اومد كه دكتر را ريختن تو اتاق دلوين هر كي يك كاري ميكرد كه كاويان گفت كاويان: چي شده. دياكو: نميدونم داداش نميدونم ميترسم اتفاقي براش بيافته. كاويان: هيچيش نميشه اون قويه داشتيم حرف ميزديم كه صداي مرواريد اومد بعدم صداي خانوادهي دلوين مرواريد: دلوين تو رو خدا تنهامون نزار توروخدا ميترسم نرو نرو بدون تو نميتونم لطفاً دانيال: هيچ اتفاقي نميافته مرواريد آروم باش كس چيزيش نميشه ناراحت نباش من ميدونم چيزيش نميشه داشتيم به حرفهاي اين دو تا گوش ميكرديم كه دكتر اومد بيرون منو كاويان رفتيم سمتش كه خانواده دلوين اومدن اينور. دياكو چي شد دكتر دكتر: آقاي بزرگمهر حال خانم خوبه بهوش اومده داريم منتقلش ميكنيم به بخش…
دياكو: ممنون دكتر دكتر: خواهش ميكنم دلوين: سرم خيلي درد ميكرد چشمامو آروم آروم باز كردم كمي ديدم تار بود كمي كه گذشت تونستم همه جا رو واضح ببينم بيمارستان بوديم مامان كنارم بود كه گفتم: دلوين: ايماه خانم چرا گريه ميكني. ايماه: دختر قشنگم عزيز دلم خوبي. دلوين: مامان خوبم چي شده اينجا چيكار ميكنم. ايماه: چيزي يادت نيست نه. دلوين: نه در حال حرف زدن با مامان بودم كه ٤تا پسر اومدن تو كنارشون هم دانيال و مرواريد بودن نميدونم چرا چيزي يادم نيست. دياكو: سلام دلوين خانم. كاويان: سلام دلوين خانم پويان: سلام دلوين عزيزم خوبي پوريا: سلام دلوين خوبي. داشتم هنگ نگاهشون ميكردم اينا ديگه كي بودن به همشون سلام دادم كه دكتر اومد. دكتر: به به دلوين خانم حالت چطوره دلوين: خوبم اما چيزي يادم نمياد.
دكتر: خب طبيعه شما دچار يك فراموشي موقت شديد كه تا يك ماه يا يك سال درگيرتون ميكنه مامان و مرواريد با فهميدن اين موضوع شروع كردن به گريه كردن سرم درد ميكرد اينا هم گريه ميكردن دلوين: بسه گريه نكنيد بسه سرم درد ميكنه بسه… ايماه: بسه دخترم بسه باشه گريه نميكنيم چند روزي از اون اتفاقات گذشته بود من نشسته بودم جلوي تلويزيون كانال هارو بالا پايين ميكردم كه مرواريد با عجله اومد تو خودشو رها كرد رو مبل نميدونم چش شده بود رو كردم بهش گفتم دلوين: چته تو چرا لش كردي مرواريد: نميدوني چي شده يك پسره امروز بهم پيشنهاد داد دوست بشيم دلوين: عه كي هستش حالا اين آدم خوشبخت مرواريد: كاويان. دلوين: چي! ديونه شدي خر شدي ميخواي با پسر عموي اون عوضي دوست بشي. ايماه: چي شده چرا جيغ ميزني دلوين دلوين: هيچي مامان ببخشيد.