رمان توکا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه، صحنه دار، اروتیک، انتقامی
تعداد صفحات : 1856

خلاصه رمان : گرشا پسری که بعد از سال ها دوری از خانواده، از خارج از کشور به ایران برمیگرده تا توی مراسم ختم پدرش شرکت کنه، درست توی اولین روز ورودش به عمارت پدری با دختری ریز نقش و دست و پاچلفتی روبرو میشه که خدمتکار اونجاست و این دختر کوچولوی هاتمون قراره چه خرابکاریایی به بار بیاره باید دید چی پیش میاد؟!
قسمتی از داستان رمان توکا
اونقدر طولانی به نظر میرسید که فکر میکردم فردا صبح می رسیم. به حدی شوق داشتم که مطمئن بودم تا توکا رو نبینم آروم نمیگیرم. بعد از اینکه فهمیدم تمنا، توکای من نیست جان تازه گرفته بودم. دوباره قلبم رنگ گرفت. انگار کبودی دلم پاک شده باشه. هرچند سنگینی عذاب وجدان هیچ وقت از روی دلم کم نمی شد. تا روستا بدون استراحت رانندگی کردیم. فقط یه جا توقف کردیم تا آدرس بپرسیم. وگرنه تا خود روستا فقط رانندگی کردیم. استرس عین یه قاتل محکوم به اعدام به قلبم حمله می کرد. ولی خودم رو محکم گرفته بودم. نمی خواستم زود قافله رو ببازم. نمی خواستم شکست بخورم.
باید با قدرت پیش توکا می رفتم. وقتی بالاخره به روستای مورد نظر رسیدیم از خستگی سرم داشت میترکید. چشمام داغ بود و تنم خسته. پنج دقیقه به همان حال موندم تا آروم بشم. سرم درد می کرد. سر که بلند کردم نگاهم به نرده های خونه ی توکا افتاد. توکا فقط چند قدم باهام فاصله داشت و جوری قلبم تند میکوبید که انگار میخواد سینه م رو بشکافه و بره پیش زنی که عاشقشم. نفس لرزونم رو بیرون فرستادم. دست و پاهام از استرس میلرزید. به سختی از ماشین پیاده شدیم و سعید برای اینکه ارومم کنه شیشه ی آب رو به طرفم گرفت. دست و صورتم رو توی اون یخ بندون شستم تا کمی سرحال بیام.
هوا به شدت سرد بود اما از درون گر گرفته بودم. برف زیادی روی زمین نشسته و سرما استخوان هام رو سوراخ میکرد. روشنا رو محکم لای پتو پیچیدم تا سرما نخوره و با قلبی که به شدت تند میتپید به طرف خونه ای که اهالی روستا میگفتن برای توکاست راه افتادم برف زیادی توی کوچه ها دیده میشد ولی بیشتر زمین گل آلود بود. نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و زنگ در رو فشار دادم اما هیچ جوابی نیومد. خواستم دوباره امتحان کنم که پیرمردی که کیسه ی کاه بزرگی روی دوشش بود با لهجه ی شیرین محلی گفت …