رمان نورا نسخه کامل رایگان
موضوع رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1843

خلاصه رمان : سیاوش بزرگمهر مرد مورد اعتماد همه.مردی که بچه های یتیم برادر مرحومش و زیر بال و پرش گرفته. مردی که جوونی نکرده و از خیلی سالا پیش دل به چشمای نورا داده که براش دور و دست نیافتنیه. حالا نورا هم عاشقش شده و وارد رابطه شدن.اما زندگی سیاوش رازهایی داره که دست و پاشو بستن… نورایی که چشم پسر برادرش آراز و هم گرفته. آرازی که اصلا مورد اعتماد نیست و می خواد هر طور شده نورا رو به دست بیاره…
قسمتی از داستان رمان نورا
به حال خودش افسوس می خورد با انتخاب های اشتباهش. نگاهش را بالا آورد و به او دوخت. لبخندش مانند چشمانش غمگين بود. _تو آدم خوبی هستی نيما. شايد واسه من حيف بودی. نيما لبخند کم رنگ زد و گفت: _اين خواسته ی تو بود. من فقط احترام گذاشتم. راست می گفت. گرچه نيما هم تلاشی نکرد و تا او گفت تمام، نيما هم با تمام ناراحتی اش قبول کرد. اما نيما کلا آدم اجبار کردن نبود. _ما آدما گاهی به آدم اشتباه دل می بنديم و تا سرمون به سنگ نخوره، اشتباهمون و هم قبول نمی کنيم….من فقط عاشق شده بودم….فکر می کردم همه چيز قراره خوب پيش بره….شايد آدما رو نشناخته بودم…. نيما با تعجب ابرويی بالا انداخت. _جوری حرف می زنی که انگار همه چيز تموم شده.
پوزخند پر بغضی زد. نمی فهميد چرا پيش او سر درد و دلش باز شده بود. _چون واقعا تموم شده…شايد اصلا هيچی هيچ وقت شروع نشده بود و من بودم که تو خيالاتم رويا می ساختم و باهاشون زندگی می کردم. نيما حال خودش را نمی فهميد. فکر می کرد حالا بايد خوشحال باشد اما نبود. _گاهی می گم شايد دارم تقاص شکستن دل تو رو پس می دم. نيما پوزخند تلخی زد. _من اهل نفرت و نفرين نيستم. مونا سری تکان داد. بغض داشت. اصلا نفهميد چه شد وقتی امروز پدرش گفت که نيما به ايران آمده، زنگ زد و خواست همديگر را ببينند. دلش پر بود و نيما خارج از رابطه ی کوتاه مدتشان، دوست خوبی بود. _می دونم…اما کارما کار خودش و می کنه.
نيما لبخندتلخی زد. _هميشه می خوام که حالت خوب باشه و خوشحال باشی…. مهمه مگه با کی باشی؟ مهم حال خوبته. مونا لبخند غمگينی در چشمان او زد. _می تونيم هنوز با هم دوست باشيم؟ بايد قبول نمی کرد. بايد از اين دختر دور می شد. به قول مامان فاطمه آزموده را آزمودن خطاست. اما دل احمقش گفت: _چرا که نه. مونا لبخند تلخی زد. ای کاش او را زودتر ديده بود. ای کاش به او دل می بست. اگر رابطه شأن را به خاطر يک آدم اشتباه تمام نمی کرد حالا خوشبخت ترين بود. _اراز می گفت محاله قبول کنه اين دختره بياد با ما بيرون. اما من گفتم ما دوستيم. روم و که زمين نمی ندازه. لبخندی زد و نگاهش را به جمع کوچکشان دوخت. نيما در حال صحبت با ماهان و آراز بود.